- پاداش نا کارآمدي
- تخلف مالي ۶ ميليارد دلاري دولت
- باشهآهنگر:نگران صلح هستم
- رفاقتها بايد جايگزين رقابتهاي سياسي شود
- راهيابي بيش از 80 نماينده جبهه ايستادگي به خانه ملت
- لبيك ملت به رهبري
- جديدترين آمار شمارش آرا درحوزههاي انتخابيه
- آخرین نتایج انتخابات مجلس نهم
- ملت، در روز جمعه سيلي سختي به چهره استكبار ميزند
- عبدالحسین روحالاميني: راه اصلاح امور جامعه جز از صندوق آرا نيست
- حسن سبحاني:ادامه وضع موجود اهداف چشم انداز را تهدید می کند
- عماد افروغ: نباید اجازه داد گروهی رهبری را مصادره کنند
- فيلم فرهادي فاتح اسكار
- كارنامه دولت و مجلس در سال جهاد اقتصادي
- طعم تلخ مهاجرت
- 4سناريوي هدفمندي يارانهها در فاز دوم
- علي مطهري:نميتوانم درباره انحراف در تفسير ولايت فقيه سكوت كنم
- مجلس مقتدر از نگاه نامزدهاي انتخاباتي جبهه ايستادگي
- محمدرضا باهنر:من هم قبول دارم اصولگرايي نيا زبه بازسازي دارد
- تندروها نبايد به مجلس بروند
- ليست نهايي نامزدهاي جبهه ايستادگي در تهران
- آغاز تبلیغات انتخاباتی مجلس نهم
- وزير خارجه عمان: ماموريت ويژهاي براي ميانجيگري بين ايران و امريكا ندارم
- آيتالله مهدويكني:اين که برخي براي بزرگ كردن خود ديگران را بزنند ولايتمداري نيست
- اینترنت ملی در 3 فاز
- فخرالدين فخرالديني :عكسِ شخصيت آدمها را ميگيرم
- شوك ايران به غرب
- مناظره در رسانه ملي فضاي باز در دانشگاهها
- رشوه 000 000 3 دلاري به خاوري
- ابوالقاسم رئوفيان:رئیس جمهور نباید در انتخابات مجلس دخالت می کرد
طعم تلخ مهاجرت
شمرده و بدون تپق حرف ميزند. صحبت كردن با او دلنشين است. چرا كه بازيگر و كارگرداني است كه دغدغههايش را نشان ميدهد و براي اجراي اين دغدغهها بسيار مطالعه كرده است. دغدغه او مهاجرت است. او اينبار، اين دغدغه را در قالب نمايشي با عنوان«شرق، شرق است» نشان داده است. «شرق، شرق است» ، داستان خانوادهاي آسوري را بازگو ميكند كه اگرچه بيش از 26 سال از مهاجرتشان به سوئد ميگذرد، اما هنوز ميان فرهنگ شرقي خود و اصول زندگي غربي سرگردان هستند.
|شادی کابیانی|
پدر از يك سو ميخواهد خانواده را با فرهنگ اجدادي خود هدايت كند و از طرف ديگر بچهها كه در سوئد به دنيا آمدهاند، اين شيوه زندگي را نميپسندند؛ اين جاست كه بحران آغاز ميشود و داستان اوج ميگيرد و...
گفتوگوي«ملت ما» با مسعود رايگان، كارگردان و بازيگر اين نمايش از نظرتان ميگذرد:
شما در گفتوگوهاي خود از دغدغهاي گفتهايد كه شما را به معرفي يك نويسنده پاكستاني الاصل رسانده است؛ اين چه نوع دغدغهاي است كه از ترجمه يك نويسنده ناشناخته آغاز ميشود و به اجراي يك نمايش ختم ميشود؟
نويسندگان كلاسيك براي همه ما شناخته شده اند؛ نويسندگاني چون تنسي ويليا، ميلرمز، ديويد ممت، يون فوسه نروژي براي همه آشنا و همگان با آثار آنها آشنا هستند. ولي در اين ميان نمايشنامهنويسان معاصري هستند كه كار آنها در دنيا در حال اجرا است ولي كسي در ايران با آثار آنها آشنا نيست.
بسيار شگفتانگيز است كه آثار «هاندكه» بيش از 30 ميليون نسخه در سراسر دنيا چاپ شده است. ترجمه اين اثر به زبان فارسي تازه شروع شده است در حالي كه اين اثر پیش از این به چهارده زبان ديگر ترجمه شده است. من تاسف ميخورم كه چرا زودتر اين اتفاق نيفتاده است و ما بيشتر از اين به دراماتورهايي كه در سراسر جهان هستند و كارهاي آنها در دنيا اجرا ميشود، اهميت ندادهايم.
«نويسنده برجسته ديگري كه در آينده قصد دارم آن را معرفي كنم «لارش نورن» است كه شهرت بسيار بالايي در اروپا و امريكا دارد ولي ما هنوز او را نميشناسيم. همانطور كه بسياري ديگر از اين افراد هنوز در ايران ناشناخته هستند. ما از كشورهاي اسكانديناوي تنها« ايبسن» و« استرينبرگ» را ميشناسيم.
ايبسن كه پدر تئاتر مدرن است و استرينبرگ پيرو مكتب ناتوراليسم و به نوعي مكتب نوين در اروپا است ولي هنوز لارش نورن را نميشناسيم. در عرصه سينما هم وضع همين است، ما هنوز«روي اندرسون» را نميشناسيم.دغدغه من معرفي اين نويسندگان است و سعي ميكنم نويسندگاني را معرفي كنم كه در دنياي تماشاچي ايراني كاملا ناشناخته ماندهاند.
تمام صحبتهايي كه مطرح كرديد صحيح و در جاي خود قابل ستايش است. اما نكتهاي كه ميخواهم بدانم اين است كه چرا اين دغدغه به ترجمه اثر ختم نشد و تصميم به اجراي آن در صحنه گرفتيد؟ آيا تصميم داشتيد تماشاچيان و ديگران را درگير اين مسائل كنيد؟
به نظر من اين دو بحث يكي است. من اين نمايشنامه را براي اجرا ترجمه كردم. شايد من در زمان ديگري تصميم بگيرم اين نمايشنامه را چاپ كنم؛ بسياري از آثاري كه من ترجمه كردم براي اجرا بوده است.«قاتل بيرحم»، «مونولوگ خانمام»، «فرشته مرگ» و «روياي يك عكس» را چاپ نكردهام. يا حتي نمايشنامه ديگري كه ترجمه كردهام و ميخواهم آن را به اجرا ببرم. «شمال شرقي» است. نوشته يك نمايشنامهنويس روسي- سوئدي است. قصه«شمال شرقي» قصهاي درباره گروگانگیري تئاتر دابروسكاست.
چرا در اين ميان بيش از همه به آثار مربوط به مهاجرت پرداختيد؟
اطلاعات ما درباره مهاجرت بسيار سخيف و كم است؛ سخيف به اين معنا كه فكر ميكنيم، تمام مهاجراني كه در كشور ديگري زندگي ميكنند اوضاع بسيار خوبي و زندگي بسيار عالي دارند. دغدغه ندارند. مشكلات ندارند و با تراژدي روبهرو نيستند. شكل نمايشي كه در«شرق، شرق است» ارايه شده است. شكلي نمايشي ملودرامي است كه آن را ميبينيم و اگر ميخواستيم كه تراژيكترين مسائل آن را مورد بررسي قرار دهيم ممكن نبود جز آنكه با آن يك شوخي تلخ كنيم.
مهاجرت يكي از دغدغههاي من است. مهاجرت به معناي ورود به يك فضاي بيگانه است كه با سرزمين مادري فاصله زيادي دارد و هميشه موجب تضاد فرهنگي عميقي ميشود. به نظر من، ما در ايران اطلاعات بسيار كمي درباره مهاجرت داريم. با اينكه مهاجرت در فضاي كلي جهان بسيار زياد است و حتي اگر به تاريخ و اسطورههاي خودمان نگاه كنيم، ميتوانيم سياوش را نخستين مهاجر ايراني در نظر بگيريم؛ اما هنوز چيز زيادي درباره مهاجرت و معضلات آن نميدانيم.
معمولاً در سراسر جهان هر چند وقت به علتي، يك مهاجرت دست جمعي اتفاق ميافتد و در كشور ما هم اين اتفاق زياد افتاده؛ همين نكته لزوم واكاوي مهاجرت را خيلي زياد ميكند. ما كمتر به اين مسئله پرداختهايم و به اعتقاد من جاي خاليش در تئاترمان وجود دارد. خب اين متن هم دارد موضوع تضادهاي فرهنگي مهاجرت را مطرح ميكند و به همين دليل براي من مهم بود كه ترجمه و معرفي شود.
ايوبخان دين، نويسنده اين نمايشنامه ميگويد كه من شبيه«سيو» هستم و به همين دليل«سيو» را راوي داستان قرار ميدهد. او در انگليس بزرگ شده و پيشينه پاكستاني دارد؟ آيا در نسخه اصلي نيز ماجرا در سوئد ميگذرد يا سابقه زندگي شما در اين كشور موجب شده نمايش را در فضاي سوئد بازسازي كنيد؟
اين نمايشنامه، اقتباسي است ادبي از نمايشنامه EastisEast كه به سوئدي ترجمه شده است و من از متن سوئدي آن را ترجمه كردم وقتي كه به متن انگليسي مراجعه كردم؛ تفاوت چنداني نديدم. در متن سوئدي، مادر سوئدي است و پدر آسوري است. در متن اصلي ايوبخان دين، خانواده پدر پاكستاني است و خانواده مادر انگليسي است. اما در اقتباس انجام گرفته داستان خانواده يك دستي است كه در يك سرزمين بيگانه زندگي ميكند.
اگرچه داستان اين نمايش حول محور يك خانواده مهاجر ميچرخد ولي در واقع مشكلات اين خانواده را شايد نتوان به مهاجرت ربط داد. تفاوت عقيده و اختلاف سليقه در ميان خانوادههاي غير مهاجر هم قابل مشاهده است؟
مسئله كهنه و نو در طول تاريخ هميشه وجود داشته است. تراژدي رستم و سهراب يا سوگ سياوش را در نظر بگيرید. اين تراژدي بسيار بزرگي است و ما به عنوان كشوري كه دارنده اين تراژدي است، در عرصه سينما يا تئاتر به آن نپرداختهايم. اين نمايش داستان اختلاف سه نسل يك خانواده است. «سيو» در اين نمايشنامه نماينده نسل سوم است.
مسئلهاي كه مطرح است، اين است كه امروزه مونولوگ ديگر كاركرد ندارد. حرف نمايش هم همين است. در بسياري از موارد سنتهاي شرقي بسيار خوب و احترام برانگيز است. اما آن جايي كه به تعصب ختم ميشود غلط است و آنجاست كه راه گفتمان بسته ميشود. من ميخواهم به خوانندگان شما خواندن رمان پدران و پسران را پيشنهاد دهم.
اين كتاب يكي از شاهكارهاي بزرگ ادبي است كه تاكنون نوشته شده است. تقابل كهنه و نو در رمان پدران و فرزندان كاملا مشهود است. در نمايشنامه مرگ فروشنده هم اين مسئله نمود دارد. اين مسئله، مسئله حال و ديروز نيست. موضوع هميشه است. اين تقابل هميشه وجود داشته، كهنه سعي ميكند روي افكار خود پافشاري كند و نو كشش به آينده و اكنون دارد.
شما معتقد به قصهگويي در تئاتر هستید و اين اعتقاد خود را با گفتن ديالوگي از« سيو» كه در ابتدای نمايش ميگويید: ميخواهم براي شما قصه بگويم و... نشان ميدهيد. آيا اين اعتقاد از نيازمندي تئاتر نشأت گرفته است؟
مسئله اصلي كه در تئاتر و سينما وجود دارد عنصر اصلي آن، سرگرمي است.
بله، ما بايد در تئاتر قصه بگوييم. اصل اين است. در ادبيات ما هم همين است و پيشنهاد ميكنم «قصههاي هزارو يك شب» را يكبار ديگر بخوانيم و عنصر سرگرمي را از آن استخراج كنيم. درواقع، تئاتر به ادبيات برميگردد و ادبيات نمايش خاص خود را دارد كه برگرفته از خيلي مسائل است. به نظرم اگر عنصر سرگرمي را از تئاتر بگيريم، موجب ميشود عامه مردم نتوانند با آن ارتباط برقرار كنند.
بهخاطر اينكه فكر ميكنند، تئاتر جاي روشنفكران است و هراس دارند از اينكه وارد آن شوند. در حالي كه تئاتر جادوست. پرده كنار ميرود و قصه تعريف ميشود. اين تعبيري است كه من اعتقاد به آن دارم. تئاتر جادوست و آنچه كه من را جذب تئاتر كرده است، جادوي صحنه تئاتر و پشتصحنه آن بوده است.
نكته منحصربه فرد اين اثر ايوب خان دين درباره مهاجرت چيست؟
چيزهاي زيادي را ميتوان گفت، اما موضوع اصلي تقابل فرهنگي است كه در اين متن وجود دارد و شخصيتها را سردرگم ميكند. آنها با يك سوال بيجواب روبهرو هستند؛ اينكه من كيستم؟ آدمها در زماني كه ما ميبينيم به سامان رسيدهاند و حالا دارند زندگي ميكنند و اتفاقاً اينجاست كه مشكلات اصلي، خود را نشان ميدهند.
قصه برسر اين است بچههايی كه در يك كشور بيگانه زندگي ميكنند كاملا دو فرهنگي هستند وقتي از مدرسه بيرون ميآيند و در مغازه شروع به كار كردن ميكنند رنگي ديگر دارند. 8 ساعت را در جامعه و با بچههايي ميگذرانند كه جامعه آنها را نوعي ديگر تربيت ميكند.
در ترجمه نمايشنامه و اجراي آن تا چه حد به اصل نمايشنامه وفادار بوديد؟
ترجمه نوعي نويسندگي است. بايد معادلهايي كه در زبان ما كاربرد دارند را براي واژهها و اصطلاحات مختلف پيدا كنيم. يكي از بحثهايي كه من روي آن انگشت ميگذارم در ترجمه متون نمايشي، لحن ترجمه است. در ايران، لحن ترجمه بايد از بين برود و خودي شود. ما فكر ميكنيم كه اگر در يك نمايشنامه يك كارگر ساختماني يا يك كارمند، پزشك، يا خانم خانهدار وجود دارد همه يك مدل و با لحن ترجمه حرف ميزنند.اگر پزشك است بسيار عصا قورت داده و شسته رفته حرف ميزند. رانندههاي كاميون در سراسر دنيا يكجور هستند. اخلاقيات و روحيات آنها شبيه به هم است.
از اين موضوع و مسئله مهاجرت و ترجمه كه بگذريم آيا فكر نميكنيد اجراي اين نمايش نيازمند به سالن black box بود؟
نه، اين نمايش بايد در سالن كلاسيك اجرا ميشد.
آيا فكر نميكنيد كه دكورها براي سالن بزرگ بود؟
درباره دكور نميتوانم حرف بزنم و در اين باره ميتوانيد نظر طراح دكور (دشت آراي) را جويا بشويد. چون ما در ايرانشهر و در سالن شماره يك سالن كلاسيك كار ميكنيم. همانطور كه پرده باز و بسته ميشود! يعني اينكه اين موضوع براي روايت كردن قصه ما درست است. شيوه اجرا و كارگرداني براي سالنBlack box فرق ميكند. همانند نمايش«قاتل بيرحم» كه ساختار آن با اين نمايش متفاوت بود. براي طراحي اين نمايش فكر شده كه به اين شكل اتفاق بيفتد.
ما در سالن كلاسيك ديگر دكورها را جمع نميكنيم و اين شيوه مخصوص، سالنBlack box است. اگر ما دكورها را خيلي به جلو آوردهايم به دليل نقصي است كه در سالن وجود دارد. اگر ما مقداري دكورها را به عقب ميبرديم. به فضاي خالي و بالا ميرفت و چون سالن صداي آگوستيك ندارد نميتوانستيم فضاي بيشتري را به دكورها اختصاص دهيم.
شما معتقديد كه بازيگري جادوي صحنه است و... شما در صحبتهايتان اشاره كرديد كه بازيگر هستيد تا كارگردان. بازيگران اين نمايش باتوجه به شناختي كه از جنس بازي شما سراغ دارم، از جنس بازي شما نبودند.
اين بازي، كار خود بازيگرهاست. من (مسعود رايگان) در وهله اول بازيگر هستيم تا كارگردان. خانه اول و آخر من بازيگري است و اعتقاد دارم كه بازيگران خالقان اصلي هستند. اگر طراحي را از اين نمايش حذف كنيم و با تعدادي نور بخواهيم كار كنيم. از اين نمايش چه ميماند جز بازيگران. من اعتقاد دارم كه بازيگران خالق هستند و كارگردان آنها را هدايت ميكند و به آنها براي خلق شخصيت كمك ميكند.
چرا در چند صحنه از جمله رفتن بچهها به كنسرت، شاهد پلان سينمايي بوديم.
بله. اين كار تعمدا انجام شده است. من معتقدم طراحي و ميزانسنهايي در تئاتر بايد ما را به سمت سينما ببرد. يعني ما هم كلوزآپ« مديوم شات» و«لانگشات» در تئاتر داريم و ميتوانيم اين كار را بكنيم به شرط اينكه تعمداتي را كه به كار ميبريم گل درشت نشود. صحنههاي اين نمايش در يكديگر«ديزالت» بودند. همانطور كه شما گفتيد نور يك صحنه ميرود و صحنه ديگر جايگزين ميشود و ما از آن صحنه منفك ميشويم و وارد صحنه ديگر ميشويم و دوباره برميگرديم و ديزالت ميشويم. و اين مسئله فكر شده است و خوشحالم كه متوجه اين مسئله شديد.
در چند صحنه وقتي شخصيتها غمگين و تنها ميشوند، برف ميبارد. چرا تنهايي را با برف نشان ميداديد؟
دوستي ديگر از من سئوال كرد كه چرا در اين نمايش هميشه شب است. به اين دليل كه اگر شما با موقعيت سوقالجيشي كشورهاي اسكانديناوي آشنا باشيد ميدانيد آنجا روز ندارد و همهچيز در شب ميگذرد؛ برف و سرما. برف مساوي است با تنهايي. اين تعبير من است.
ديالوگهاي بچهها و پدر خانواده نوعي ديالوگ خاص است.
اين صحبتها روزمره است و بعضي وقتها ما اين حرفها را در ديالوگهاي ساده هم به يكديگر ميگويیم و چرا بچههای اين نمايش اينگونهاند؟
بچهها آيينه تمام نماي پدر هستند وقتي او به بچهها ميگويد؛ حيوان؛ يعني يك موجود لاشعور. و اين يك كلمه كافي است كه بچهها با يكديگر نوعي ادبيات خاص را به كار بگيرند و بعد فراموش نكنيم اين خانواده يك خانواده بهنجار نيست.
يك ناهنجاري در اين خانواده وجود دارد. در غربت و بيگانگي با محيط حتي بعد از 26 سال اگر مهاجران را در نظر بگيريد هركدام اجتماعهاي خاص خود را دارند.تركها و ايرانيها اجتماع خاص خود را دارند. ما در حال حاضر بيش از 5 ميليون مهاجر داريم كه در سراسر دنيا پراكندهاند.
بيش از يك ميليون فقط در لسآنجلس زندگي ميكنند كه يك قدم هم از اخلاقي ايراني خود كوتاه نيامده و جذب آن جامعه هم نشدهاند و زبان اين جريان را ياد نگرفتهاند.
آخرین بروزرسانی (دوشنبه, 08 اسفند 1390 ساعت 08:57)


