رابطههاي عاطفي و احزاب
| سياست |
سيداحمد نبوي:در كشورهاي جهان سوم بدليل عدم توسعه يافتگي، احزاب به صورت فصلي و موردي و عمدتا جهت حضور در قدرت از طريق انتخابات شكل ميگيرند. در ايران پس از انقلاب اسلامي شكوهمند سال 1357 به رهبري امام خميني(ره) امكان تاسيس احزاب در سالهاي اوليه كار بسيار سختي بود چرا كه چهره وارسته، كاريزما و همهجانبه امام خميني(ره) همه مردم را حول محور ايشان متحد ميكرد و امكان ايجاد حزب فراگيري وجود نداشت و تنها حزب جمهوري اسلامي كه از ياوران نزديك امام(ره) بودند توانستند در رده مسئولان شكل بگيرند، كه اين نيز نتوانست بهطور فراگير در بين تمام مردم جايگاه پيدا كند
هرچند كه از تمام ظرفيتهاي امام(ره) و انقلاب اسلامي بهره ميبرد؛ البته واقفيم كه شهيد بهشتي قصد داشتند تا اين حزب را بين مردم بكشانند ولي شهادت ايشان و يارانش در اين حزب، جمهوري اسلامي را از اين ظرفيت بزرگ تهي كرد. با اينكه احزاب متعددي در مقاطع مختلف انقلاب اسلامي مخصوصا در زمان انتخابات سراسري مانند مجلس شوراي اسلامي و رياستجمهوري شكل گرفتند از جمله مجمع روحانيون مبارز، جامعه روحانيت مبارز، كارگزاران سازندگي، جبهه مشاركت ايران اسلامي، حزب آبادگران و...
تماما با ادعاي طرحي نو در عرصه سياسي كشور پديدار گشتند و هر حزبي به نوعي داعيهدار جريان سياسي جديدي بود كه البته بايستي در زماني ديگر به نحوه شكلگيري، اعضاي شوراي مركزي، اهداف و... تك تك آنان پرداخته شود ولي اين نوشتار در پي معرفي جبهه مشاركت ايران اسلامي است كه در صورت مقبول افتادن در نگاه خوانندگان به ديگر احزاب كشور نيز خواهم پرداخت.
جبهه مشاركت ايران اسلامي در سال 1377 و پس از پايان انتخابات رياستجمهوري دوم خرداد 1376 و پيروزي آقاي سيد محمد خاتمي شكل گرفت. دوستاني كه از اوايل انقلاب يكديگر را ميشناختند در قالب يك هيئت موسس 110 نفره اعلام موجوديت كردند. بررسي اين 110 نفر چند گرايش فكري را به ذهن متبادر ميكرد؛ گروهي از همكاران و همراهان مجمع روحانيون مبارز، تعداد كمي از اعضاي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، تني چند از همشهريان سياسي- اجتماعي آقاي سيد محمد خاتمي و عدهاي از تسخيركنندگان لانه جاسوسي و بخشي نيز از دفتر تحكيم وحدت لايههاي متفاوت اين 110 نفر را تشكيل ميدادند كه در انتخابات شوراي مركزي اول دو گروه آخر بيشترين اعضاي جبهه مشاركت را شكل دادند،
اين حزب درصدد ايجاد يك حزب فراگير ملي و عضوگيري آشكار در سراسر كشور بود كه اين ادعا را خيلي زود عملي كرد و دليل اصلي آن نيز درپيش بودن انتخابات دوره ششم مجلس شوراي اسلامي بود كه البته در اين مورد خاص نيز موفق عمل كردند و ارتباط با مردم و بدنه اجتماع را به ظاهر در دستور كار خود قرار دادند كه اين خود نوعي فريبكاري درباره مردم سالاري بود و متاسفانه در موارد متعددي اين ارتباط فقط در لايههاي بالايي جبهه باقي ماند و نيروهاي پياده و عملياتي به دليل همان عدم اعتقاد به مردم سالاري سهمي در قدرت پيدا نكردند كه به نمونهاي از آنكه براي اينجانب پيش آمده بود ميپردازم.
بنده كه از روز اول با اين دوستان همكاري ميكردم كانديداي مجلس ششم از شهرستان ساوه شدم و حدود يك سال براي اين موضوع فعاليت كردم و شرايط بسيار خوبي از لحاظ راي آوري داشتم كه در ميان راه حزب مشاركت جهت حمايت از اينجانب وارد عرصه انتخاباتي شد و جلسهاي با حضور كانديداهاي اصلاحطلب ساوه و مرحوم دادمان و تني چند از اعضاي شوراي مركزي برگزار شد و بنده در اين جلسه به عنوان كانديداي اين حزب در ساوه برگزيده شدم و دوست نزديك مرحوم دادمان (ديگر كانديداي اصلاحطلب شهر) به عنوان جانشين من در صورت رد صلاحيت انتخاب شد،
به دليل فعاليتهاي مستمر سازماندهي در اين حزب ايمان راسخ داشتم كه در صورت رد صلاحيت اين دوستان به كمك بنده خواهند آمد و دلايل مختلف خوبي هم از جمله خانواده شهيد بودن، جانباز 60 درصد بودن و... كه براي اينجانب باشد نيز در دست داشتند ولي متاسفانه بعد از رد صلاحيت من نه تنها هيچ گونه حمايتي نكردند بلكه در ليست درخواستي آقاي خاتمي براي شوراي نگهبان كه اسامي تعدادي از كانديداهای رد صلاحيت شده قرار داشت و تماما تاييد شدند،
نام بنده قرار نگرفت كه اين موضوع را بعدها متوجه شدم. اين اتفاق رابطه تشكيلاتي محكمي كه بنده با مسئولان حزب داشتم را تا حدودي دچار خدشه كرد ولي سعي كردم در انتخابات كنگره بعدي در شوراي مركزي قرار بگيرم تا شايد اين رابطه قويتر شود. به هرحال هر چه بود بنده از بدنه حزب بودم ولي دوستان شوراي مركزي از ارتباطات سابق مربوط به دهههاي قبلي برخوردار بودند.
در كنگره فوقالعاده حزب پس از فوت مرحوم دادمان بنده كانديداي شوراي مركزي شدم و با وجود اينكه افراد زيادي از بين مرتبطين شوراي مركزي و دوستان قبلي محفل خودشان كانديدا بودند، بنده به دليل محبوبيتي كه بين اعضاي حزب بهخاطر فعاليتهاي سازماندهي به دست آورده بودم وارد شوراي مركزي حزب شدم ولي از همان روز اول نوعي جدايي با اين شورا را احساس ميكردم
چرا كه غريبهاي بودم كه از بدنه حزب به شوراي مركزي رسيد بودم و هر طور كه ميخواستم رابطههاي عاطفي بدنه حزب را با شوراي مركزي نزديك كنم موفق نميشدم تا اينكه يك روز بر اثر تركشي كه در ريه داشتم و خونريزي شديد مجبور به عمل جراحي در خارج از كشور شدم پس از برگشت خارج كشور و طي دوران يك ماهه نقاهت در منزل دوستان بسيار زيادي جهت ملاقات بنده حضور پيدا كردند، ولي متاسفانه هيچ يك از مسئولان حزب به عيادت اين رزمنده عضو شوراي مركزي خود نيامدند كه البته براي من خيلي هم مهم نبود چرا كه فكر ميكردم عضوي از جمع داخلي آنان نبودهام.
در همان روزها دوستي كه براي عيادتم آمده بود روزنامه مشاركت همان روز را آورد كه در حال مطالعه به خبري برخوردم كه در آن اعلام شده بود شوراي مركزي به عيادت آقاي شمس وهابي (ديگر عضو شوراي مركزي كه در لايه داخلي دوستان قرار داشت) كه به دليل ناراحتي جسمي به خارج از كشور رفته و به ايران بازگشته بود رفتهاند. اين مسئله برايم آنقدر دشوار بود كه پس از پايان دوران نقاهت طي نامهاي از شوراي مركزي درخواست استعفا كردم و از آن تاريخ به بعد ارتباط خود را با حزب قطع كردم. در آن مقطع شعارهاي زيباي مردم سالاري و اعتقادي اين حزب برايم غيرقابل باور شد.
مراد از ارايه مطلب ذكر شده در بالا توصيف نقش رابطههاي عاطفي در احزاب است.اميدوارم تا در جمهوري اسلامي ايران احزابي فراگير شكل بگيرند كه بتوانند در جهت ارتقای نيروهاي خط مقدم خود نيز فعاليت داشته باشند و اين نيروهاي پياده و عملياتي به واسطه رابطههاي عاطفي محكمي كه با ژنرالهاي حزب برقرار ميكنند در جهت استحكام اين احزاب كه همانا قدرت بخشيدن به نظام حزبي در جمهوري اسلامي ايران خواهد بود باشند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






