Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار دفاع
دفاع گزارش وقتي مجروح شدم شهيد همت عمليات را متوقف كرد

وقتي مجروح شدم شهيد همت عمليات را متوقف كرد

دفاع

آمنه وهاب‌زاده يكي از شيرزنان دوران دفاع مقدس است. جانباز 70 درصد شيميايي كه امروز در خانه كوچكي در محله اكباتان تهران زندگي مي‌كند.  آن دختر جوان، ورزشكار، تكاور و آرپي جي زن خط مقدم ديروز، امروز به اتكاي دستگاه اكسيژن ساز و عصاي فلزي‌اش مي‌تواند در اتاق 12 متري خانه‌اش قدم بزند.  خانه‌اش با وجود يك لامپ مهتابي تاريك بود و از پنجره‌هايي كه از بيرون غبار آلودگي هواي تهران را در آغوش گرفته بود نوري متصاعد نمي‌شد. 

 

عصايش را به ديوار تكيه داد و روي مبل‌هاي راحتي خانه‌اش كه بسيار فرسوده و شكننده شده بودند، نشست تا به سوالاتم پاسخ دهد‌ متولد شهر اردبيل است. آمنه در دوران كودكي به دليل شغل تجارت پدر همراه با خانواده براي سكونت به شهر سامراي عراق نقل مكان كردند. پدر آمنه به دليل فعاليتهاي سياسي و انقلابي هميشه با ياران امام خميني (ره) در كاظمين و نجف در ارتباط بود و اين تعاملات در زندگي، تربيت و شخصيت آمنه تاثيرگذار شد.  آمنه وهاب‌زاده مي‌گويد:

 

15ساله بودم كه پدرم به طرز مشكوكي درعراق به شهادت رسيد و من هم به دليل فعاليتهاي ضد شاهنشاهي ايران در عراق از طرف استخبارات رژيم بعث به ايران تبعيد شدم. خوشبختانه خواهرم در تهران سكونت داشت و من در منزل ايشان مستقر شدم. بعد از چند روز به من گفتند كه بايد با آقاي عسگراولادي و آقاي نعيمي همكاري سياسي داشته باشم. يكي از وظايف مهمي كه از طرف حزب بر عهده من بود.

 

توزيع و نصب به‌موقع اعلاميه‌ها و سخنرانيهاي حضرت امام (ره) ‌بودكه چندين بار هم از طرف ساواك دستگير و زنداني شدم و چون مدركي نداشتند مرا آزاد كردند. آن دوران به دليل جواني و پتانسيلي كه داشتم خيلي فعال بودم و دركنار فعاليتهاي سياسي دوره‌هاي مختلف امداد و درمان را گذراندم تا بتوانم در راهپيمايي‌ها و درگيريها كمك حال زخمي‌ها باشم. قبل از انقلاب بر اثر شكنجه‌هاي ساواك كمي زخمي شدم ولي شلاقها تنها كبودي در بدنم به جا گذاشته بود.

 

نخستين مجروحيتم بر مي‌گرددبه سال 1359 زماني كه مسئوليت حفاظت و امنيت خواهران نماز جمعه تهران را بر عهده داشتم. در يكي از نمازهاي جمعه منافقين اقدام به برهم زدن جمع نمازگزاران كردند و مردم را مورد ضرب و شتم قرار ‌دادند. من هم كه وظيفه نجات جان زنان نماز گزار را بر عهده داشتم به طرف زنان منافق داخل جمعيت رفتم كه يك بلوك سيماني به پايم پرتاب شد، پايم شكست و روانه بيمارستان شدم.

 

پتانسيل جواني، شور انقلابي و حس دفاع از كشور در وجود من نقش بسته بود و زماني كه حضور مردم در جنگ اعلام شد با همان پاي شكسته از بيمارستان امام خميني (ره) تهران به طرف مسجد جامع «واقع در پل سيمان شهر ري» به راه افتادم تا از طرف كميته انقلاب اسلامي به جبهه اعزام شوم. پس از ثبت‌نام و گذراندن دوره‌هاي مختلف نظامي در پادگان جي تهران و همچنين آموزش چهار ماهه دوره‌هايي اعم از سلاحهاي سنگين، رانندگي تانك، عبور از ديوار مرگ، سقوط آزاد، تاكتيكهاي رزمي، رزم شب و...

 

به عنوان امداد‌گر به جبهه جنوب اعزام شدم. پس از حضور در جبهه مدتي به عنوان امدادگر در بيمارستان پتروشيمي كار امداد‌ و بهياري انجام مي‌دادم. در آن روزها كار پرستاران تنها پرستاري و درماني نبود ما هم مشاور روانشناس بوديم، هم سنگ صبور رزمندگان و هم نويسنده وصيتنامه‌ها و حتي خاك تيمم براي رزمندگان مجروح تهيه مي‌كرديم تا نمازشان قضا نشود.

 

من چون به زبانهاي عربي و انگليسي مسلط و دوره‌هاي كامل نظامي واطلاعاتي را گذرانده بودم به ماموريتهاي برون مرزي اعزام مي‌شدم. به‌ويژه ماموريت به بغداد و شهرهاي مختلف عراق. يك‌بار همراه با شهيد حاج ابراهيم همت با يك گروه 6 نفره چريكي ماموريت داشتيم تا از مرز سردشت به طرف كردستان عراق برويم.

 

پس از گذشتن از كوهستانهاي صعب العبور به مناطق مين‌گذاري رسيديم كه شناسايي شديم. آن زمان كردهاي عراقي و ستون پنجم همه جا نفوذ داشتند. چند خمپاره به طرف ما شليك شد كه با برخورد به ميدان مين انفجارهاي مهيبي را ايجاد كرد كه از موج انفجار بيهوش شدم. شهيد همت به دليل مصدوميت من عمليات را متوقف كرد و سريعا به مقر برگشتيم. بعد از آن حادثه من 40 روز در كما بودم.

 

درباره شهيد چمران بايد بگويم: شهيد چمران را در جبهه نمي‌توانستي پيدا كني چون او همه جا بود. من پس از گذراندن دوره‌هاي چريكي در لبنان يك بار او را در جبهه در حالي كه پاهايش مجروح شده بود ديدم. پس از درمانها و پانسمان اوليه با وجود اين‌كه نياز به استراحت داشت از جايش بلند شد و به طرف خط مقدم حركت كرد. حتي يكي از عكس‌هايم را با شهيد چمران بر ديوار يكي از شهرهاي جنوبي كشور ترسيم كرده‌اند.

 

نخستين مجروحيت من بر مي‌گرددبه شبيخون رژيم بعث به ايستگاه عمليات آبادان كه بسياري از بچه‌هاي رزمنده شهيد شدند. آن شب پس از حمله عراقيها به گروه امدادي بيسيم زدند كه آمبولانس اعزام كنند و من با آمبولانس رفتم خط مقدم. در اين ميان يك مجروح وضع خيلي وخيمي داشت و من به هر زحمتي بود او را سوار آمبولانس كردم. رزمنده زخمي به زحمت لبهاي خشكيده‌اش را تكان داد و گفت: امدادگر؟ گفتم: بله. گفت: راننده آمبولانس؟

 

همين لحظه يكي از رزمنده‌ها كه جان سالم به در برده بود و تنها از كتفش خون مي‌آمد جلو آمد و گفت: خواهرم شما به مجروح برسيد من رانندگي مي‌كنم. از بد حادثه راننده آمبولانس مسير برگشت را فراموش كرد و با وجود اين‌كه نبايد چراغ آمبولانس را در شب روشن مي كرد اين كار را انجام داد كه با روشن شدن چراغ آمبولانس عراقيها ما را به گلوله و خمپاره بستند.  آن‌قدر آتش زياد بود كه صداي خودم را نمي‌شنيدم فقط احساس كردم شكمم مي‌سوزد.

 

وقتي به بيمارستان پتروشيمي رسيديم آن‌قدر به آمبولانس شليك شده بود كه مجبور شدند براي بيرون آوردن ما در آمبولانس را اره كنند. وقتي در آمبولانس باز شد دكتر گفت: «اين خواهر كه متعلقات شكمش روي زمين ريخته... » آن وقت بود كه بيهوش شدم. بعد مرا به داخل بيمارستان منتقل كردند و روده هايم را به داخل شكم برگردانده و آن را با يك دستمال بسته بودند.

 

وقتي مرا به اتاق عمل منتقل كردند علائم حياتي من از كار افتاد و به علت كثرت مجروحين مرا به سرعت به معراج شهدا منتقل كردند. نمي دانم چند روز طول كشيد ولي روزي كه مي‌خواستند شهدا را به داخل خودروي‌ حمل شهدا منتقل كنند ديدند مشمعي كه مرا داخل آن پيچيده بودند بخار كرده است. سپس مرا به سرعت به داخل بيمارستان منتقل كردند.

 

دوستان حاضر در بيمارستان مي‌گفتند: دكتر وقتي كه دوباره شما را ديد گفت: چرا دوباره اين شهيد را اين‌جا آورديد؟ و مسئولان حمل شهدا گفتند آقاي دكتر ايشان زنده اند! پزشكان كه خيلي خوشحال شده بودند مرا به اتاق عمل منتقل كردند و امروز در خدمت شما هستم.  آن زمان در عمليات والفجر يك كه در منطقه فكه انجام شد امدادگر بودم. چند ساعتي از اذان صبح گذشته بود و من در چادر امدادي پانسمان پاي يكي از مجروحان را تعويض مي‌كردم كه هواپيماهاي عراقي منطقه را بمباران كردند.

 

پس از بمباران به سرعت از چادر بيرون آمده و به عمق منطقه بمباران شده رفتم تا مجروحين را نجات دهم. بوي سير «گاز خردل شيميايي» در همه منطقه پخش شده بود. به سرعت ماسكم را زدم ولي وقتي به چادر برگشتم ديدم آن جانبازي كه داشتم مداوايش مي‌كردم ماسك ندارد براي همين ماسكم را بر داشتم و به صورت آن مجروح زدم. صورتم و چشمانم خيلي مي‌سوخت و بدنم شروع به خارش كرد و دستانم تاول زد. به‌طوري كه تاولهاي روي صورتم آويزان شده بود آن‌قدر كه بيهوش شدم.

 

از آنجا مرا به بيمارستان صحرايي و پس از آن به بيمارستان اهواز منتقل كردند. يادم هست كه آن جانباز در بيمارستان صحرايي فرياد مي‌زد اين خواهر جان مرا نجات داد... خاطرات زياد است به نحوي كه از طرف وزارت ارشاد سال‌هاست دارند با من مصاحبه مي‌كنند تا كتاب خاطرات من را چاپ كنند. ولي هنوز خبري نشده است. مثل اين‌كه گذاشته‌اند بعد از مرگم چاپ شود تا فروش بيش‌تري كند.

 

البته ناگفته نماند كه در اين مصاحبه خيلي از اتفاقات و خاطراتم را بيان نكردم مثلا ملاقات و خواندن شعر در محضر مقام معظم رهبري، عضويت در ستاد استقبال امام(ره)، همراهي با شهيدان صياد شيرازي، حسن باقري و هزاران اموري كه در دوران جواني انجام دادم. اگربخواهيد خاطرات حضور من را درعملياتهاي آزادسازي خرمشهر، دهلاويه، حصر آبادان، حميديه، هويزه، رمضان، طريق القدس، ثامن الائمه و محرم ثبت كنيد، ساعتها‌يا شايد به اندازه يك عمر زمان ببرد. به‌ويژه اگر هم امدادگر باشي، هم تك تيرانداز و هم آر پي جي زن...

 

منبع: وبلاگ جانبازان شيميايي ايران

 

 

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
پاسداران مدافعان هميشه بيدار عرصه‌هاي نبرد
شنبه, 03 تیر 1391
وحيد مهابادي:سوم شعبان، سالروز طلوع شمس معنويت و پاسدار اسلام و نجات‏بخش امت خاتم(ص) است نامگذاري سوم شعبان المعظم، سالروز ولادت سيد و... ادامه مطلب...
تصویر
به ياد مرد خدا حمزه زمان
چهارشنبه, 31 خرداد 1391
وحيد مهابادي:31خرداد يادآور شهادت بزرگ مردي است كه زندگي و سيره سراسر پرافتخارش الگو و اسوه‌اي است براي همگان به‌ويژه نسل جوان.  چمران... ادامه مطلب...
تصویر
حاج عبد‌الله والي قلب‌ها
شنبه, 27 خرداد 1391
وحيد مهابادي:هشت اسفند 1327 مداح معروف محله دولاب تهران، «مرشد نصراله»، صاحب نخستين فرزند خود شد؛ «عبدالله».عبدالله با نان روضه... ادامه مطلب...
تصویر
آلونك ننه علي را پس بديد ساختن يادمان پيشكش
پنجشنبه, 25 خرداد 1391
وحيد مهابادي:آلونك ننه علي كه 20 سال سجده‌گاه آن شير زن مومنه بر مزار فرزند شهيدش بود، «نماد و ارزش فرهنگي» بود و به همين سبب متعلق به «همه... ادامه مطلب...
تصویر
چرا ايثارگران به مديران اعتماد ندارند؟
سه شنبه, 23 خرداد 1391
يوسف مجتهد:در چند سال اخير ديوار اعتماد بين ايثارگران و مديران بنياد شهيد و امور ايثارگران چنان فرو ريخته كه به اين سادگي‌ها قابل ترميم... ادامه مطلب...