حاج عبدالله والي قلبها
| دفاع |
وحيد مهابادي:هشت اسفند 1327 مداح معروف محله دولاب تهران، «مرشد نصراله»، صاحب نخستين فرزند خود شد؛ «عبدالله».عبدالله با نان روضه اباعبدالله بزرگ شد و تحصيلات ابتدايي را در مدرسهاي اسلامي گذراند. در دوران تحصيل، اهلِ درس بود و در كنار درس، اهل مسجد، قرآن، دعا و... نوجواني پرتلاش، كه با راهاندازي «هيئت جوانان حسيني» راهنما و هادي بچههاي محل شده بود؛ جواني كه به توصيه پدر، هميشه با وضو بود و اهل خواندن قرآن. چنان وارسته و خودساخته بود كه اهل محل او را امين ميدانستند.
حاج عبدالله والي را ميتوان يكي از اسوههاي برتر زندگي جهادي دانست. او در لبيك گوئي به اشاره حضرت امام(ره) كه فرموده بودند: «به داد بشاگرد برسيد!» جبهه هايي كه با آن انس گرفته بود را در سال ۶۱ رها كرد و به منطقه دورافتاده و محروم بشاگرد هجرت ميكند. چهره آفتاب سوخته اما نوراني. چهره حاج عبدالله والي كه بيهيچ توضيحي يادگار آفتاب سوزان تابستان و زمستان هرمزگان را بر چهره دارد.
بيست و دو سال زير آن آفتاب ماندن و عشق ورزيدن بيست و دو سال ماندن و عبادت كردن ميان كپرها و نوازش حرم سوزاننده محروميتهاي هرمزگان، بيست و دو سال خون دل خوردن و تلخي چشيدن، بيست و دو سال ساختن و ساختن و ساختن خشت روي خشت گذاشتن... حاجي والي بشاگرديها موهايش را در بشاگرد سفيد كرد، قد كشيدن كودكان بشاگرد را بيشتر حس كرد تا فرزندان خودش را و با بشاگرديها پير شد، با بشاگرديها نفس كشيد، نشست، برخاست، خورد، خوابيد، و لبّ كلام «حاجي والي» با بشاگرديها زندگي كرد.
اينچنين او در بيست و دو سال خدمت و تلاش در سمت مسئول كميته امداد حضرت امام(ره)، با كمك خيرين، بسيار فراتر از مسئوليتهاي سازماني، اين ديار محروم را به آباداني نسبي رساند و حال ميتوان او را پدر اردوهاي جهادي با سبك امروزي دانست. بيست و دو سال زير آن آفتاب ماندن و عشق ورزيدن بيست و دو سال ماندن و عبادت كردن ميان كپرها و نوازش حرم سوزاننده محروميتهاي هرمزگان، بيست و دو سال خون دل خوردن و تلخي چشيدن،
بيست و دو سال ساختن و ساختن و ساختن خشت روي خشت گذاشتن، سه تا سد و هزار و صد كيلومتر راه، بيست دبستان و 4 مجتمع دبيرستان و راهنمايي و حوزه علميه و درمانگاه و بيست و سه تا مسجد و سر و سامان دادن پانزده هزار نفر و خدمت و خدمت و جهاد و... والي دلها بود حاج عبدالله. خالصانه خدمت ميكرد و گاهي ناسزا هم مي شنيد؛ بيريا عرق مي ريخت و توطئه هم ميديد؛ پرونده هم برايش درست كرده بودند! كه شايد اگر تفقد امام نبود اين روحيه را نميداشت كه اين طور پيامبر گونه بايستد و دم برنياورد.
از او پرسيده بودند: تو چه ميكني اينجا؟ گفته بود: «دنبال ياور براي آقا ميگردم...» كه به حق خودش ياور راستين حضرت بود. كه الحق و الانصاف رفت و بيتوقع، انتظار را براي ما بيست و دوسال هجي كرد شايد يادش بگيريم... بهويژه مايي كه داعيه جهاد داريم. خواست نشانمان بدهد كه جهاد و انتظار دو واژه مترادفاند. پيوستهاند هم خانوادهاند. هم جهادي بود هم ولايي. هم «شنوا» بود هم «عامل» كه اگر هركدام از اين دو فضيله را كم داشت والي نميشد.
جهادي نميشد. ناجي نميشد. اگر شنواي فرمان ولي نبود والي نبود و به بيراهه ميرفت اگر«عامل» نبود جز تسبيح گرداندن كار ديگر نميكرد و حالا شايد اصلا بشاگردي نبود. رفقايش ميگويند مخلص و مريدام ابيها بود. ميگويند ارادت خاصي به ايشان داشت. راستي چه ميشود كه هر كه را با جهاد كاري ميافتد متوسل و مخلص بانو ام ابيها ميشود؟ ميگويند اگر دهه فاطميه به منطقه سخنران دعوت نميكردند و اهميت نميدادند بر ميآشفت دلگير ميشد.
حاج عبدالله والي در عمل به تكليف، سالها با بشاگرديها نفس كشيد و با آنان زندگي كرد. وي در بيست و دو سال خدمت و تلاش مخلصانه اين ديار محروم را به آباداني نسبي رساند بهطوريكه حقيقتا ميتوان او را نمادي از «مديريت جهادي» دانست. اين هجرت و جهاد عظيم، سال 1361 آغاز و در هشت ارديبهشت 1384 با رحلت او پايان گرفت. ولي به واقع حاج عبدالله والي نمرده است.
مادامي كه جهاد زنده است والي هم هست. تا وقتي ميان خانههاي -حالا نو نوار و آجرنما شده - بشاگرد چراغي روشن است و مادامي كه در آن حوالي زندگي جريان دارد والي هم هست. نام حاج عبدالله حالا سالهاست كه با نام بشاگرد گره خورده. او ميان تك تك نخلها و خانهها ومدرسهها و جويبارهاي بشاگرد جريان دارد.
| < قبلی | بعدی > |
|---|






