Website TemplatesJoomla TemplatesWeb Hosting
سرخط اخبار
اخبار دفاع
دفاع گزارش روايت عاشقي

روايت عاشقي

دفاع

سال‌ها از آرام گرفتن چمران مي‌گذرد. روزهاي تكاپو و از پشت صخره‌اي پشت صخره ديگرپريدن و پناه گرفتن، و روزهاي جنگ‌هاي سرنوشت ساز پايان يافته‌اند و اكنون در اين روزگار به ظاهر آرام «غاده چمران» با لحني شكسته داستاني روايت مي‌كند، «داستان يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بي‌‌‌نهايت». سال‌ها از روزي كه سرانجام چمران در اين زمين آرام گرفت مي‌گذرد و اين‌بار غاده داستاني از تاريخ اين سرزمين روايت مي‌كند، داستان «مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص».

 

دختر قلم را ميان انگشتانش جابه‌جا كرد و بالاخره روي كاغذي كه تمام شب مثل ميت به او خيره مانده بود نوشت «از جنگ بدم مي‌آيد» با همه غمي كه در دلش بود خنده‌اش گرفت، آخر مگر كسي هم هست كه از جنگ خوشش بيايد؟ چه مي‌دانست! حتماً نه. خبرنگاري كرده بود، شاعري هم، حتي كتاب داشت.

 

اما چندان دنيا‌گري نكرده بود. «لاگوس» را در آفريقا مي‌شناخت چون آنجا به دنيا آمده بود و چند شهر اروپايي را، چون به آنجا مسافرت مي‌رفت. بابا بين آفريقا و ژاپن مرواريد تجارت مي‌كرد و آنها خرج مي‌كردند، هر طور كه دلشان مي‌خواست. با اين همه، او آن قدر لبناني بود كه بداند لبنان براي جنگ‌‌ همان قدر حاصلخيز است كه براي زيتون و نخل. هر چند نمي‌فهميد چرا!

 

نمي‌فهميدم چرا مردم بايد همديگر را بكشند. حتي نمي‌فهميدم چه مي‌شود كرد كه اين طور نباشد، فقط غمگين بودم از جنگ داخلي، از مصيبت. خانه ما در صور زيبا بود، دو طبقه با حياط و يك بالكن رو به دريا كه بعد‌ها اسرائيل خرابش كرد. شب‌ها در اين بالكن مي‌نشستم، گريه مي‌كردم و مي‌نوشتم. از اين جنگ كه از اسلام فقط نامش را داشت با دريا حرف مي‌زدم، با ماهي‌ها، با آسمان. اينها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ مي‌شد.

 

مصطفي اسم مرا پاي همين نوشته‌ها ديده بود. من هم اسم او را شنيده بودم اما فقط همين. درباره‌اش هيچ چيز نمي‌دانستم، نديده بودمش، اما تصورم از او آدم جنگ جوي خشني بود كه شريك اين جنگ است.ماجرا از روزي شروع شد كه سيد محمد غروي، روحاني شهرمان، پيشم آمد و گفت: آقاي صدر مي‌خواهد شما را ببيند. من آن وقت از نظر روحي آمادگي ديدن كسي را نداشتم، مخصوصا اين اسم را. اما سيد غروي خيلي اصرار مي‌كرد كه آقاي موسي صدر چنين و چنان‌اند، خودشان اهل مطالعه‌اند و مي‌خواهند شمارا ببينند.

 

اين همه اصرار سيد غروي را ديدم قبول كردم و «هرچند به اكراه» يك روز رفتم مجلس اعلاي شيعيان براي ديدن امام موسي صدر، ايشان از من استقبال زيبايي كرد. از نوشته‌هايم تعريف كرد و اين‌كه چقدر خوب درباره ولايت و امام حسين(ع) «كه عاشقش هستم» نوشته‌ام. بعد پرسيد: الان كجا مشغوليد؟ دانشگاه‌ها كه تعطيل است. گفتم: در يك دبيرستان دخترانه درس مي‌دهم. گفت: اينها را‌‌ رها كنيد، بياييد با ما كار كنيد.

 

پرسيدم (چه كاري؟) گفت: شما قلم داريد، مي‌توانيد به اين زيبايي از ولايت، از امام حسين(ع)، از لبنان و خيلي چيز‌ها بگوييد، خوب بياييد و بنويسيد. گفتم: دبيرستان را نمي‌توانم ول كنم، يعني نمي‌خواهم. امام موسي گفت: ما پول بيش‌تري به شما مي‌دهيم، بياييد فقط با ما كار كنيد. من از اين حرف خيلي ناراحت شدم. گفتم:

 

من براي پول كار نمي‌كنم، من مردم را دوست دارم. اگر احساسم تحريكم نكرده بود كه با اين جوانان باشم اصلاً اين كار را نمي‌كردم، ولي اگر بدانم كسي مي‌خواهد پول بيش‌تر بدهد كه من برايش بنويسم احساسم اصلاً بسته مي‌شود. من كسي نيستم كه يكي بيايد بهم پول بدهد تا برايش بنويسم. و با عصبانيت آمدم بيرون. البته ايشان خيلي بزرگوار بود، دنبال من آمد و معذرت خواست، بعد هم بي‌مقدمه پرسيد چمران را مي‌شناسم يا نه. گفتم: اسمش را شنيده‌ام.

 

گفت: شما حتماً بايد اورا ببينيد. تعجب كردم، گفتم: من از اين جنگ ناراحتم، از اين خون و هياهو، و هركس را هم در اين جنگ شريك باشد نمي‌توانم ببينم. امام موسي اطمينان داد كه چمران اينطور نيست. ايشان دنبال شما مي‌گشت. ما موسسه‌اي داريم براي نگهداري بچه‌هاي يتيم. فكر مي‌كنم كار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من مي‌خواهم شما بياييد آنجا و با چمران آشنا شويد.

 

ايشان خيلي اصرار كرد و تا قول رفتن به موسسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.  شش هفت ماه از اين قول و قرار گذشته بود و من هنوز نرفته بودم موسسه. در اين مدت سيد غروي هر جا من را مي‌ديد مي‌گفت: چرا نرفته‌ايد؟ آقاي صدر مدام از من سراغ مي‌گيرند. ولي من آماده نبودم، هنوز اسم چمران برايم با جنگ همراه بود، فكر مي‌كردم نمي‌توانم بروم او را ببينم.

 

از طرف ديگر پدرم ناراحتي قلبي پيدا كرده بود و من خيلي ناراحت بودم. سيد غروي يك شب براي عيادت بابا آمد خانه ما و موقع رفتن دم در تقويمي از سازمان امل به من داد گفت: هديه است آن وقت توجهي نكردم، اما شب در تنهايي همان‌طور كه داشتم مي‌نوشتم، چشمم رفت روي اين تقويم. ديدم دوازده نقاشي دارد براي دوازده ماه كه همه‌شان زيبايند، اما اسم و امضايي پاي آنها نبود.

 

يكي از نقاشي‌ها زمينه‌اي كاملاً سياه داشت و وسط اين سياهي شمع كوچكي مي‌سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت خيلي كوچك بود. زير اين نقاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته بود؛ من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و كسي كه به دنبال نور است اين نور هرچقدر كوچك باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. كسي كه بدنبال نور است، كسي مثل من. آن شب تحت تاثير آن شعر و نقاشي خيلي گريه كردم.

 

انگار اين نور همه وجودم را فراگرفته بود. اما نمي‌دانستم چه كسي اين را كشيده.  بالاخره يك روز همراه يكي از دوستانم كه قصد داشت برود موسسه، رفتم در طبقه اول مرا معرفي كردند به آقايي و گفتند ايشان دكتر چمران هستند. مصطفي لبخند به لبش داشت و من خيلي جا خوردم. فكر مي‌كردم كه كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي‌ترسند بايد آدم قسي‌اي باشد، حتي مي‌ترسيدم،

 

اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگيركرد. دوستم مرا معرفي كرد و مصطفي با تواضعي خاص گفت: شماييد؟ من خيلي سراغ شما را گرفتم زود‌تر از اينها منتظرتان بودم. مثل آدمي كه مرا از مدت‌ها قبل مي‌شناخته حرف مي‌زد. عجيب بود. به دوستم گفتم: مطمئني كه دكتر چمران اين است؟ مطمئن بود.

 


مصطفي تقويمي آورد مثل آن تقويمي كه چند هفته قبل سيد غروي به من داده بود نگاه كردم گفتم: من اين را ديده‌ام. مصطفي گفت: همه تابلو‌ها را ديديد؟ از كدام بيش‌تر خوشتان آمد؟ گفتم: شمع، شمع خيلي مرا متاثر كرد. توجه او سخت جلب شد و با تاكيد پرسيد: شمع؟ چرا شمع؟ من خود به خود گريه كردم، اشكم ريخت. گفتم: نمي‌دانم.

 

اين شمع، اين نور، انگار دروجود من هست، من فكر نمي‌كردم كسي بتواند معني شمع و از خودگذشتگي را به اين زيبايي بفهمد و نشان دهد. مصطفي گفت: من هم فكر نمي‌كردم يك دختر لبناني بتواند شمع و معنايش را به اين خوبي درك كند. پرسيدم: اين را كي كشيده؟ من خيلي دوست دارم ببينمش و با او آشنا شوم.  مصطفي گفت: من. بيش‌تر از لحظه‌اي كه چشمم به لبخندش و چهره‌اش افتاده بود تعجب كردم شما! شما كشيده‌ايد؟ مصطفي گفت:

 

بله، من كشيده‌ام. گفتم: شما كه در جنگ و خون زندگي مي‌كنيد، مگر مي‌شود؟ فكر نمي‌كنم شما بتوانيد اين‌قدر احساس داشته باشيد. بعد اتفاق عجيب‌تري افتاد. مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته‌هاي من. گفت: هر چه نوشته‌ايد خوانده‌ام و دو را دور با روحتان پرواز كرده‌ام و اشك‌هايش سرازير شد. اين نخستين ديدار ما بود و سخت زيبا بود.

 

باردوم كه ديدمش براي كار در موسسه آمادگي كامل داشتم. كم كم آشنايي ما شروع شد. من خيلي جا‌ها با مصطفي بودم، در موسسه كنار بچه‌ها، در شهرهاي مختلف و يكي دوبار در جبهه. برايم همه كار‌هايش گيرا و آموزنده بود. بي‌آن‌كه خود او عمدي داشته باشد. غاده با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود. حجاب درستي نداشت اما دوست داشت جورديگري باشد، دوست داشت چيز ديگري ببيند غير از اين بريز و بپاش‌ها و تجمل‌ها، او از اين خانه كه يك اتاق بيش‌تر نيست و درش هميشه به روي همه باز است خوشش مي‌آيد.

 

بچه‌ها مي‌توانند هر ساعتي كه مي‌خواهند بيايند تو، بنشينيد روي زمين و با مديرشان گپ بزنند. مصطفي از خود او هم در اين اتاق پذيرايي كرد و غاده چقدر جا خورد وقتي فهميد بايد كفش‌هايش را بكند و بنشيند روي زمين! به نظرش مصطفي يك شاهكار بود، غافل‌كننده و جذاب.  يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستا‌ها مي‌رفت همراهش بودم. داخل ماشين هديه‌اي به من داد، نخستين هديه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم. خيلي خوشحال شدم و‌‌ همان جا بازكردم ديدم روسري است، يك روسري قرمز با گلهاي درشت.

 

من جا خوردم، اما او لبخند زد و با شيريني گفت: بچه‌ها دوست دارند شما را با روسري ببينند. از آن وقت روسري گذاشتم و مانده.  من مي‌دانستم بچه‌ها به مصطفي حمله مي‌كنند كه چرا شما خانمي را كه حجاب ندارد مي‌آوريد موسسه، اما برايم عجيب بود كه مصطفي خيلي سعي مي‌كرد، خودم متوجه مي‌شدم، مرا به بچه‌ها نزديك كند.

 

مي‌گفت: ايشان خيلي خوبند. اينطور كه شما فكر مي‌كنيد نيست. به‌خاطر شما مي‌آيند موسسه و مي‌خواهند از شما ياد بگيرند ان شاءالله خودمان بهش ياد مي‌دهيم. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوامش آن چناني‌اند. اينها خيلي روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد به اسلام آورد. 9 ماه. 9 ماه زيبا با هم داشتيم و بعد با هم ازدواج كرديم. البته ازدواج ما به مشكلات سختي برخورد.  تو ديوانه شده‌اي! اين مرد بيست سال از تو بزرگ‌تر است، ايراني است، همه‌اش توي جنگ است، پول ندارد، همرنگ مانيست، حتي شناسنامه ندارد! سرش را گرفت بين دست‌هايش و چشم‌هايش را بست.

 

چرا ناگهان همه اين‌قدر شبيه هم شده بودند؟ انگار آن حرف‌ها متن يك نمايشنامه بود كه همه حفظ بودند جز او، مادرش، پدرش، فاميل، حتي دوستانش. كاش او در يك خانواده معمولي به دنيا آمده بود، كاش او از خودش ماشين نداشت! كاش پدر او به جاي تجارت بين آفريقا و ژاپن معلمي مي‌كرد، كارگري مي‌كرد، آنوقت همه‌چيز طور ديگري مي‌شد. مي‌دانست، وضع مصطفي هم بهتر از او نيست. بچه‌هايي كه با مصطفي هستند اورا دوست ندارند، قبولش نمي‌كنند. آه خدايا! سخت‌ترين چيز همين است. كاش مادر بزرگ اين‌جا بود. اگر او بود غاده غمي نداشت.

 

مادر بزرگ به حرفش گوش مي‌داد، دردش را مي‌فهميد. ياد آن قصه افتاد. قصه كه نه، حكايت زندگي مادر بزرگ در آن سال‌هايي كه با شوهر و با دو دخترش در فلسطين زندگي مي‌كرد. جواني سني يكي از دختر‌ها را مي‌پسندد و مخالفتي هم پيش نمي‌آيد، اما پسرك روز عاشورا مي‌آيد براي خواستگاري، عقد و... مادر بزرگ دلگير مي‌شود و خواستگار را رد مي‌كند، اما پدر بزرگ كه چندان اهل اين حرف‌ها نبوده مي‌خواسته مراسم را راه بيندازد.

 

مادربزرگ هم ترديد نمي‌كند، يك روز مي‌نشيند ترك اسب و با دخترش مي‌آيد اين طرف مرز، بصور.  مادر بزرگ پوشيه مي‌زد، مجلس امام حسين در خانه‌اش به پا مي‌كرد و دعاهاي زيادي از حفظ داشت. او غاده را زير پرو بالش گرفت، دعاهارا يادش داد و الان اگر مصطفي را مي‌ديد كه چطور زيارت عاشورا، صحيفه سجاديه، و همه دعاهايي را كه غاده عاشق آن است و قبل از خواب مي‌خواند در او عجين شده در ازدواج آنها ترديد نمي‌كرد.

 

و بيش‌تر از همه همين مرا به مصطفي جلب كرد، عشق او به ولايت، من هميشه مي‌نوشتم كه هنوز درياي سرخ، هر ذره از خاك جبل عامل صداي ابوذر را به من مي‌رساند. اين صدا در وجودم بود. حس مي‌كردم بايد بروم، بايد برسم آنجا، ولي كسي نبود دستم را بگيرد، مصطفي اين دست بود. وقتي او آمد انگار سلمان آمد، سلمان منا اهل البيت. او مي‌توانست دست مرا بگيرد و از اين ظلمات، از روزمرّگي بكشد بيرون.

 

قانع نمي‌شدم كه مثل ميليون‌ها مردم ازدواج كنم زندگي كنم و... دنبال مردي مثل مصطفي مي‌گشتم، يك روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش. اما اين چيز‌ها به چشم فاميلم و پدر ومادرم نمي‌آمد. آنها در عالم ديگري بودند و حق داشتند بگويند نه، ظاهر مصطفي را مي‌ديدند و مصطفي از مال دنيا هيچ چيز نداشت. مردي كه پول ندارد، خانه ندارد، زندگي... هيچ! آنها اين را مي‌ديدند اصلاً جامعه لبنان اينطور بود و هنوز هم هست بدبختانه.

 

ارزش آدم‌ها به ظاهرشان و پولشان هست به كسي احترام مي‌گذراند كه لباس شيك بپوشد و اگر دكتر است بايد حتما ماشين مدل بالا زير پايش باشد. روح انسان و اين چيز‌ها توجه كسي را جلب نمي‌كند. با همه اينها مصطفي از طريق سيد غروي مرا از خانواده‌ام خواستگاري كرد. گفتند نه.  آقاي صدر دخالت كرد و گفت: من ضامن ايشانم. اگر دخترم بزرگ بود دخترم را تقديمش مي‌كردم.

 

اين حرف البته آنهارا تحت تاثير قرارداد، اما اختلاف به قوت خودش باقي بود. آنها همچنان حرف خودشان را مي‌زدندو من هم حرف خودم را. تصميم گرفته بودم به هر قيمتي كه شده با مصطفي ازدواج كنم. فكر كردم در ‌‌نهايت با اجازه آقاي صدر كه حاكم شرع است عقد مي‌كنيم، اما مصطفي مخالف بود، اصرار داشت با همه فشار‌ها عقد با اجازه پدر و مادرم جاري شود. مي‌گفت:

 

سعي كنيد با محبت و مهرباني آنها را راضي كنيد. من دوست ندارم با شما ازدواج كنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد. با آن همه احساس و شخصيتي كه داشت خيلي جلوي پدر و مادرم كوتاه مي‌آمد. وسواس داشت كه آنها هيچ جور در اين قضيه آزار نبينند. نخستين و شايد آخرين باري كه مصطفي سرمن داد كشيد به‌خاطر آنها بود.

 

روزهايي بود كه جنوب را دايم بمباران مي‌كردند. همه آنجا را ترك كرده بودند. من هم بيروت بودم اما مصطفي جنوب مانده بود با بچه‌ها و من كه به همه‌شان علاقه‌مند شده بودم نتوانستم صبر كنم و رفتم مجلس شيعيان پيش امام موسي، سراغ مصطفي و بچه هارا گرفتم، آقاي صدر نامه‌اي به من داد و گفت:

 

بايد هرچه سريع‌تر اين را به دكتر برسانيد. با استاد يوسف حسيني زير توپ و خمپاره راه افتاديم رفتيم موسسه. آنجا گفتند دكتر نيست، نمي‌دانند كجاست. خيلي گشتيم و دكتر را در «الخرايب» پيدا كرديم. تعجب كرد، انتظار ديدن مرا نداشت. بچه‌ها در سختي بودند، بمب و خمپاره، وضع خيلي خطرناك بود.

 

مصطفي نامه را از من گرفت و پاسخي نوشت كه من برسانم به آقاي صدر. گفتم: نمي‌روم، اين‌جا مي‌مانم و به بيروت بر نمي‌گردم. مصطفي اصرار داشت كه نه، شما بايد هر چه زود‌تر برگردي بيروت. اما من نمي‌خواستم برگردم و آن وقت مصطفي كه آن همه لطافت و محبت داشت، براي نخستين بار خيلي خشن شد و فرياد زد، گفت: برو توي ماشين! اين‌جا جنگ است، باكسي هم شوخي ندارند! من خيلي ترسيدم و هم ناراحت شدم. خوب نبود، نه اين‌كه خوب نباشد، اما دستور نظامي داد به من و انتظار نداشتم جلوي بچه‌ها سرم داد بزند و بگويد:

 

برو ديگر!  وقتي من خواستم برگردم، مصطفي جلو آمد و به يوسف حسيني گفت: شما برويد من ايشان را با ماشين خودم مي‌رسانم. من تمام راه از الخرايب تا صيدان گريه مي‌كردم. به مصطفي گفتم: فكر مي‌كردم شما خيلي با لطافتيد، تصورش را نمي‌كردم اينطور با من برخورد كنيد. او چيزي نگفت تا رسيديم صيدان، جايي كه من بايد منتقل مي‌شدم به ماشين يوسف حسيني كه به بيروت برگردم. آنجا مصطفي از من معذرت خواست، مثل‌‌ همان مصطفي كه مي‌شناختم گفت: من قصدي نداشتم، ولي نمي‌خواهم شما بي‌اجازه فاميلتان بياييد و جنوب بمانيد و شما بايد برگردي و با آنها باشيد.

 

به هرحال، روزهاي سختي بود اجازه نمي‌دانند از خانه بروم بيرون. بعد از هجده سال تنها اين ور و آن ور رفتن، كليد ماشين را از من گرفتند. هر جا مي‌خواستم بروم برادرم مرا مي‌برد و بر مي‌گرداند تا مبادا بروم مدرسه يا پي آقاي غروي. طفلك سيد غروي به‌خاطر ازدواج من خيلي سختي كشيد. مي‌گفتند: شما دخترم را با اين آقا آشنا كرديد. البته با همه اين فشار‌ها من راه‌هايي پيدا مي‌كردم ومصطفي را مي‌ديدم. اما اين آخري‌ها او خيلي كلافه و عصباني بود. يك روز گفت:

 

ما شده‌ايم نقل مردم، فشار زياد است شما بايد يك راه را انتخاب كنيد يا اين ور يا آن ور.  ديگر قطعش كنيد. مصطفي كه اين را گفت بيش‌تر غصه‌دار شدم. بايد بين پدر و مادرم كه آنهمه دوستشان داشتم و او، يكي را انتخاب مي‌كردم. سخت بود، خيلي سخت. گفتم: مصطفي اگر مرا‌‌ رها كني مي‌روم آنطرف، تو بايد دست مرا بگيري! گفت:

 

آخر اين وضع نمي‌تواند ادامه داشته باشد. اين دوران خيلي زود گذشت البته سختي هاي خاص خود را هم داشت ولي به خاطره تبديل شد و امروز بعد از گذشت 30 سال از شهادت همسرم احساس مي‌كنم كه چقدر جاي ايشان و شهدا خالي است. شهدا حق بزرگي بر گردن ما دارند و به اعتقاد من آنها واقعا زنده و آگاه و ناظر بر اعمال ما هستند. ما نبايد هيچ‌وقت گذشت و فداكاري و كار بزرگي كه آنان انجام داده‌اند را از ياد ببريم. فراموش نكنيم اين امنيت و نعمتي كه خداوند به اين كشور عطا فرموده به بركت خون شهدا است.


منبع: سايت خبري تابناک

 

 

 

افزودن نظر

کد امنیتی
تصویر جدید

تصویر
پاسداران مدافعان هميشه بيدار عرصه‌هاي نبرد
شنبه, 03 تیر 1391
وحيد مهابادي:سوم شعبان، سالروز طلوع شمس معنويت و پاسدار اسلام و نجات‏بخش امت خاتم(ص) است نامگذاري سوم شعبان المعظم، سالروز ولادت سيد و... ادامه مطلب...
تصویر
به ياد مرد خدا حمزه زمان
چهارشنبه, 31 خرداد 1391
وحيد مهابادي:31خرداد يادآور شهادت بزرگ مردي است كه زندگي و سيره سراسر پرافتخارش الگو و اسوه‌اي است براي همگان به‌ويژه نسل جوان.  چمران... ادامه مطلب...
تصویر
حاج عبد‌الله والي قلب‌ها
شنبه, 27 خرداد 1391
وحيد مهابادي:هشت اسفند 1327 مداح معروف محله دولاب تهران، «مرشد نصراله»، صاحب نخستين فرزند خود شد؛ «عبدالله».عبدالله با نان روضه... ادامه مطلب...
تصویر
آلونك ننه علي را پس بديد ساختن يادمان پيشكش
پنجشنبه, 25 خرداد 1391
وحيد مهابادي:آلونك ننه علي كه 20 سال سجده‌گاه آن شير زن مومنه بر مزار فرزند شهيدش بود، «نماد و ارزش فرهنگي» بود و به همين سبب متعلق به «همه... ادامه مطلب...
تصویر
چرا ايثارگران به مديران اعتماد ندارند؟
سه شنبه, 23 خرداد 1391
يوسف مجتهد:در چند سال اخير ديوار اعتماد بين ايثارگران و مديران بنياد شهيد و امور ايثارگران چنان فرو ريخته كه به اين سادگي‌ها قابل ترميم... ادامه مطلب...