فلسفه در دادگاه ايدئولوژي
| انديشه |
| دكتر رضا داورياردكاني |... در اين نوشتهها گرچه دفاع از خود ظاهرتر است، اما در حقيقت از فلسفه دفاع شده است. اگر در آنها قصد دفاع از شخص خود و آرای خود را غالب ميديدم به انتشارشان راضي نميشدم. هركس كه به فلسفه وارد ميشود در مباحث و مسائل، نظري دارد و طبيعي است كه از نظر خود دفاع كند.در اين دفتر من با دو گروه صحبت كردهام. گروهي كه گرچه اهل قلم و بيانند فلسفه نخوانده و داعيه فلسفهداني هم ندارند، اما شايد تعلقي به يك ايدئولوژي داشته باشند.
اين گروه گاهي با هرچه كه در دايره ايدئولوژي آنها نگنجد، مخالفت ميكنند و مهم اينكه چون ايدئولوژي به عمل تعلق دارد اینان هم از همه توقع عمل سياسي بر وفق ايدئولوژي خودشان دارند. بعضي از اينان كه سري به فلسفه ميزنند و معمولا چيزهايي از فلسفه معاصر ميخوانند و دعاوي ايدئولوژيك را با تعبيرها و اصطلاحهاي فلسفي ميآرايند، آشوب فكري را شدت ميبخشند.
گروه دوم كم و بيش درس فلسفه خواندهاند و قهرا با فلسفههايي موافقند و با فلسفههايي ميانه ندارند. اين گروه اگر به شدت تحت تاثير ايدئولوژيها نباشند وارد نزاع و جدال نميشوند. چنانكه غالب استادان فلسفه ما خود را از نزاع و جدالهاي بيهوده بركنار نگه داشتهاند و آنها كه وارد شدهاند ورودشان ميتوانسته است دو وجه داشته باشد.
يكي اينكه خود ندانسته مسخر يك ايدئولوژي باشند و آن ايدئولوژي را فلسفه بدانند. وجه ديگر اين است كه قصد مقابله با اين وضع را داشته باشند، يعني وقتي كسي ايدئولوژي ميگويد و نامش را فلسفه مينهد بخواهند به او تذكر دهند كه اين دو را با هم خلط و اشتباه نكند. در فلسفه معاصر همه مواردي كه ذكر كردم وجود داشته است.
استاداني هستند كه به كار فلسفه خود مشغولند و آثار تحقيقي و درسي خوب مينويسند. كساني هم مثل من متاسفانه در جدالها و نزاعها وارد شدهاند. من از اينكه در نزاعها وارد شدهام خشنود نيستم، اما دعويم اين است كه در اين راه پرتعب هرگز قصد سياسي و ايدئولوژيك نداشتهام و به اين جهت گاهي از خود پرسيدهام و ميپرسم كه چرا از رسم و شيوه دانشگاهي پيروي نكردم و به جاي اينكه در باب زمان و تاريخ و جهان تجدد و وضع تاريخي كشور بينديشم و بنويسم، چرا پس از نوشتن كتاب فارابي به ابنسينا و سهروردي و ... و دكارت و كانت و هگل و هيدگر نپرداختم.
همكاراني كه اين طريق را پيمودهاند به فلسفه خدمت كردهاند، اما من از اول كه مطالعه در آثار و آراي فارابي را آغاز كردم، قصدم صرف تتبع در آراي اين فيلسوف نبود. فلسفه او را هم درستتر از فلسفه ابنسينا و كانت و ملاصدرا و ديگران نميدانستم، بلكه ميخواستم بدانم او چرا به فلسفه رو كرده و چه پرسش يا پرسشهايي داشته و مخصوصا اعتناي تام به سياست و مدينه كه پس از او در نظر فيلسوفان كم و كمتر شده، از كجا بوده است.
در يك كلمه بگويم پرسش اصليم اين بوده است كه آيا انديشه و فلسفه فارابي اصالت دارد و اين سخن بعضي شرقشناسان كه كار او را التقاط فلسفه يوناني و اصول اعتقادي اسلام ميدانند، بيوجه است.
اين پرسش بر پرسشهاي اساسيتر مبتني است. ازجمله اينكه فلسفه از كجا آمده است و چه نيازي به آن داريم و به چه كارمان ميآيد و چرا با اين همه توصيهاي كه به اعتراض از فلسفه ميشود، از آن رو نميگردانيم. پس من نميتوانستم به كار تتبع در تاريخ فلسفه اكتفا كنم. وقتي با اين پرسش مواجه باشيم كه فلسفه چرا هست قهرا توجه ميكنيم كه تاريخ فراز و فرود دارد، يعني فلسفه در زماني در جايي اوج ميگيرد و در زمان ديگر در همانجا پژمرده و ناتوان ميشود. آيا راه بيفرجام پيمودهام؟ شايد پاسخ اين پرسش را فردا خوانندگان بدهند.
در دانشكده ادبيات كه درس ميخواندم بخت آن را داشتم كه از محضر استادان بزرگ فلسفه اسلامي حضرات شيخ محمدحسين فاضل توني و سيدكاظم عصار بهرهمند شوم. يك سال هم كه در قم بودم گهگاه به مجلس درس حضرت علامه سيدمحمدحسين طباطبايي ميرفتم. بهره من از حضرات فاضل و طباطبايي(تا وقتي كه شرح استاد علامه مطهري بر روش رئاليسم ايشان را نخوانده بودم) كمتر بود، اما چون پس از اتمام درس مرحوم عصار غالبا ايشان را تا نزديك منزل همراهي ميكردم، ميتوانستم مطالبي كه معمولا در كلاس مطرح نميشود از ايشان بپرسم.
توجه بفرماييد كه سخن مربوط به اوايل دهه سي و زماني است كه در همه جهان پوزيتيويسم فيالجمله غلبه داشت. در كشور ما هم كه هنوز چيز چندان مهمي از فلسفه غربي نيامده بود، گروههاي ماركسيست خود را يكهتاز عرصه ادب و فلسفه جديد ميدانستند و بيشتر آثار ادبي و فلسفي كه در آن زمان منتشر شده بود يا منتشر ميشد، به نحوي با دخالت آنان صورت گرفته بود يا ميگرفت. پيش از آن انديشههاي منورالفكري قرن هجدهم اروپا كم و بيش نشر يافته بود و اندكي بعد كه روش شرقشناسي مقبول افتاد، طبيعي بود كه نوعي پوزيتيويسم خام در تلقي دانشگاهي ما غالب شود. در آن زمان طبيعي بود كه يك جوان وقتي از وجود و ماهيت و جوهر و عرض و صورت و ماده و جزء لايتجزي و جوهر فرد و برهانهاي وسط و طرف و سلمي ميشنود بپرسد براي چه بايد اينها را ياد بگيرد. اين تردید در من هم وجود داشت و يك بار با زبان ادب پرسش مذكور را با حضرت عصار در ميان نهادم. ايشان پاسخ دادند كه فلسفه علم اعلي است و موضوعات همه علوم در فلسفه اثبات ميشود و با درك فلسفي، امور ديگر را بهتر ميتوان شناخت و بيفلسفه به جايي نميتوان رسيد. من قانع نشدم، زيرا پرسش اين بود كه اينها چه ربطي به زندگي و نيازهاي ما دارد و ايشان فرمودند كه ربط دارد و تا وقتي با فارابي و آثار او آشنا نشدم معني سخن استاد و حقيقت اين ربط را درنيافتم. يك بار ديگر جرات كردم و پرسيدم چرا در اين زمان در كشور ما امثال ابنسينا و ملاصدرا و بيكن و دكارت ظهور نميكنند. ايشان اول به شوخي چيزي در باب اسم بيكن گفتند و سپس اين بيت را خواندند:
فيض روحالقدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مسيحا ميكرد
و بعد وقتي روش رئاليسم را خواندم به موارد ديگري برخوردم كه نشان ميداد فلسفه اسلامي معاصر با مسائل زمان به كلي بيگانه نيست. من از همان ايام به فكر فلسفه و نسبت آن با سياست و نحوه زندگي مردمان بودم. پيداست كه در راه اين طلب از تاريخ و ادبيات هم نميتوانستم غافل باشم ولي هرگز فكر نكردم كه تفكر تابعي از مشهورات و مقبولات و بايدها و نبايدها و خوبها و بدها و زشتها و زيباهاست و به نظرم نرسيد كه براي سر و سامان دادن به امور بايد قبلا فكر و فلسفه ايجاد كرد.
اكنون كه اينجا و آنجا گاهي سخن از مصيبت جدايي علم و عمل از يكديگر ميشود، بسياري كسان كه در عزا و اندوه اين مصيبت نشستهاند، تسلاي خود را در اين مييابند كه به يك نظام ايدئولوژيك پناه ببرند و علم و فلسفه و هنر و دين را بر وفق آن تفسير كنند يا برعكس صورتي از فلسفه را حلال مسائل و رهآموز علم و عمل و زندگي بدانند. قضيه عمل و نظر پيچيدهتر از اينها است.
پرسش و طلب من صرفا اين نبود كه فارابي چه گفته است، بلكه ميخواستم بدانم او چرا به فلسفه رو كرده و اين مطالب خاص كه به نام فلسفه گفته از كجا آورده و در پاسخ چه مسائلي چه گفته و چرا آنها را بر آرا و نظرهاي ديگر ترجيح داده است. ما نه فقط از فارابي، بلكه از هر فيلسوفي كه كتاب و نوشتهاش را ميخوانيم، ميتوانيم چنين پرسشهايي داشته باشيم.
اين پرسشها، پرسش از زمان است و مقصود از آن بازخواست از كسي نيست كه چرا چنين نگفته و چنان نكرده است، بلكه به پيروي از سقراط ميخواهيم مواظب جهل و غفلت خويش باشيم و به علم رسمي غره نشويم و اگر تفكر را دوست مردم ميدانيم بپرسيم كه خانهاش كجاست و به آنجا رو كنيم. در اين صورت لااقل از اسارت عادت فكري آزاد ميشويم. اگر من در چهل سال اخير عمرم از فلسفه دفاع كردهام، مرادم اين نبوده است كه هرچه در فلسفه گفته شده، درست است.
به فلسفه بهعنوان اشرافيت فكري هم نظر نكردهام، بلكه يك تناسب و توازن ميان تفكر و نحوه زندگي در تاريخ ديده و اثبات كردهام. يعني بنا را بر اين گذاشتهام كه ببينم آيا در غياب تفكر، زندگي مردمان آشفته نيست و هرجا نظمي و ساماني هست، شعر و تفكر و علم و نشاط بيشتر ندارد.
اگر بسته نام و عنوان فلسفه بودم، چنانكه اتفاق افتاده است، به خطابيات اشخاص نام فلسفه عميق ميدادم و خيال خود را راحت ميكردم يا رسم و راهي را در كار سياست و جامعه ميآموختم و ميپذيرفتم و صاحب آن رسم و راه را فيلسوف مطلق ميخواندم و آسانتر اين بود كه با فلسفه تفنن كنم و احيانا درباره فيلسوفان و فلسفههايي كه مد ميشوند چيزي بگويم و بنويسم ولي من اينها را عارضههاي فكري معاصر يافتهام و شايد گاهي به همين جهت مورد تعرض قرار گرفتهام.
اين نوشتهها نوعي دفاع در برابر آن تعرضهاست كه درحقيقت تعرض به نوشتههايي است كه در آنها گفتهام و ميخواستهام بگويم بياييد قدري بيشتر بينديشيم. عيب و گناه من اين بوده است كه طرح و طريقهاي مدون در قبال طرحها و طريقهها نداشتهام و وقتي ميپرسيدهام شما ما را به كجا ميخوانيد، ميگفتهاند اينكه خود راهي به جايي ندارد، همه راهها را نفي ميكند. من چيزي را نفي نميكنم، بلكه وقتي مرا و مردمان را به راهي ميخوانند، ميپرسم آيا اين راه را ميتوانيم بپيماييم و اگر ميتوانيم مقصدش كجاست.
ميگويند اين پرسشها زائد و بازدارنده است، ولي تفكر بيپرسش چگونه ممكن است؟ ميگويند هر پرسشي كه پرسش نيست. راست ميگويند. پس راهنمايان دروغين هم بيشتر شدهاند و همه كس ميتواند علم داعيهاي برافرازد. كسي كه ميخواهد شاهد اين زمانه باشد، بايد قدري ته و توي داعيهها را درآورد. هرچند كه اين وظيفهاي شاق و طاقتفرساست.
من اين راه را به قدر طاقت اندك خود پيمودهام و تاكنون به اندكي از پاداش در خور يعني انتساب به فاشيسم و نازيسم و خشونت و قهر و استبداد و ... رسيدهام. سخن را پس از اشارهاي به محل اصلي نزاع كوتاه ميكنم. من نگفتهام كه مدعيان و مخاطبان من بر خطا هستند و نادرست گفتهاند.
نظر من اين است كه آنها سخن مرا به محكمه ايدئولوژي بردهاند و درباره آن حكم كردهاند و اگر خيال ميكنند فلسفه ميگويند گفتارشان هرچه باشد، فلسفه نيست و بنابراين در غالب موارد نزاعها بيوجه و بيهوده بوده است. من كاري به عقايد و آراي اشخاص ندارم، اما وقتي چيزي ميگويند كه فلسفه نيست و نامش را فلسفه ميگذارند آيا نبايد و نميتوان به آنها گفت كه در نامگذاري بيدقتي و اشتباه كردهاند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|







