نامه دختر شهيد طهرانيمقدم به پدرش
| دفاع |
اين شبها هر وقت صداي در ميآيد هنوز فكر ميكنيم تو هستي خوب ميداني كه اين نخستين نامهاي نيست كه براي تو مينويسم و خوب ميدانم كه آخرينش هم نخواهد بود. چرا كه بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده و ميتواني بيهيچ مضيقه و بيهيچ عجلهاي حرفهايم را گوش كني.
بسمالله الرحمنالرحيم
باباي خوبم
سلام
خوب ميداني كه اين نخستين نامهاي نيست كه براي تو مينويسم و خوب ميدانم كه آخرينش هم نخواهد بود. چرا كه بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده و ميتواني بيهيچ مضيقه و بيهيچ عجلهاي حرفهايم را گوش كني و درد دلهايم را بشنوي و دوا كني. درددل كردن با تو برايم مثل نشستن سر مزارت، مثل بوسيدن قاب عكست، مثل بو كردن ِ گاه به گاه چفيهات، مثل نماز خواندن روي مهرت، شيرين است. اميدم اين است كه هر لحظه مرا ميبيني، صدايت كه ميكنم نشستهاي پيش من و گوش ميدهي.
براي هر كاري كه ميخواهم از تو اجازه بگيرم منتظر نميمانم كه از ماموريت برگردي و به چند نفر زنگ نميزنم تا يكي گوشي موبايلي به تو برساند و من چند كلمه با تو حرف بزنم. كافي است كه يك آن ترا صدا كنم آن وقت پهناي لبخند را روي صورت قشنگت تصور ميكنم و آرام ميشوم. گاهي هم اخم ميكني. فكر نكن كه نميفهمم. ميدانم مراقبم هستي حتي بیشتر از آن وقتها.
حواست هست به رفتار مردم، به حرفهايشان، به تملق، به ريا، به همهچيزهايي كه يك عمر تو به آنها حساس بودي. به همه صفتهايي كه نه من كه هيچكس در تو نديده بود. آخر اگر بگويم من نديده بودم كه نميشود. ميداني كه من شاخص خوبي براي شناساندن تو نيستم. من آنقدر محو مهربانيها و خوبيها و حرف هايت بودم كه از شناختن وجودت جا ماندم.
آنقدر دستم را گرفتي و دواندي كه وقت نكردم برگردم و صورتت را نگاه كنم. آنقدر با انگشتت به آدمهاي خوبتر اشاره كردي كه حواسم نبود يك بار دستت را دنبال كنم و صاحب انگشت را نگاه كنم. آنقدر عكس امام و آقا را از بچگي گرفتي مقابل چشمانم كه بفهمم پيشوا و راهنماي هميشگيام كيست. چنان از فرماندهان شهيد جنگ برايم حرف ميزدي و چنان از خوبيهايشان ميگفتي كه تا بعد از شهادتت نميدانستم كه خودت يكي بودي درست مثل آنها. گفته بودي كه يك بار همه فرماندهان را خانه مادرجون شام دادهاي.
وقتي ميرفتم خانه مادرجون و احساس ميكردم كه روزي توي اين اتاق حسين خرازي و مهدي باكري و زينالدين و همت و... چهار زانو نشستهاند و غذا خوردهاند، فضاي اتاق را متبرك ميديدم اما هيچوقت حواسم نبود كه زير پاهاي تو را تبرك كنم. هيچگاه از رشادتها و فداكاري هايت در جنگ يا حتي بعد از آن برايم نگفتي و الان ميداني كه چه حسرتي ميخورم وقتي آنها را از زبان ديگران ميشنوم.
باباي مهربانم
راستي هواي آن دنيا چهطور است؟ جمعتان جمع است ديگر. نميدانم توي مهماني فرماندهان بيشتر ميچرخي يا مثل اين سالهاي آخر با جوانهاي گمنام بيادعا نشست و برخاست ميكني؟ هرچه باشد خيالم راحت است كه حالت خوب است و ديگر خروار خروار غصه جمع نميشود توي چشمانت و ديگر لازم نيست كه مدام بخندي و بخنداني كه حواسمان پرت شود از غصه چشمانت.
يادم نرفته هنوز كه چه طور حسرت ميخوردي براي دنيا پرستي بعضيها، براي ميزانِ حسدِ توي دلِبعضي ديگر، براي كوتاه بيني، براي خود بيني. غصه ميخوردي براي جوانها، براي مردم، براي فقر، براي آنها كه ميآمدند در خانه مان و نياز داشتند و تو هيچوقت دست خالي برشان نميگرداندي.
نميدانم در حين آفرينشت خدا چه سهمي از سخاوت و كرم را در وجودت ريخت كه چنين لبريز بودي. هيچوقت نشد كه چيزي از تو بخواهم و بتواني و نه بشنوم. تنها من كه نه. هيچ كس نشد كه چيزي از تو بخواهد و بتواني و نه بشنود. دارايي ات، وقتت، وجودت همه را وقف عام كرده بودي و ميدانم كه سهم ما را جدا ميگذاشتي. ولي مطمئن نيستم كه براي خودت هم چيزي برميداشتي يا نه.
بس كه با اخلاص بودي. خودت را فراموش ميكردي هميشه. اسلام را بر خود و خانواده و مال و جانت مقدم ميدانستي و همه كارهايت براي پيشرفت اسلام بود. اين طور نبود اگر، كه قبل از شروع هر كار مهمي چندين بار به مادرجون اصرار نميكردي كه دعايتان كند، آن طور قبلش به ائمه توسل نميكرديد و بعدش نماز شكر نميخوانديد و صبحها قبل از نماز آن طور با خدا حرف نميزدي كه من لذت خواب نيمه شب را به شنيدن صداي تو بفروشم. شايد اگر آنقدر براي قرآن حفظ كردنم ذوق و حرارت نشان نميدادي و در جمع دوست و آشنا و فاميل با علاقه و شوق از حفظ قرآنم ياد ميكردي من هيچگاه نميتوانستم دوريت را تحمل كنم.
هنگامي كه آن روز در كنار مادر صبورم نشسته بودم و خبر پرواز جاودانه ات را با مادر شنيديم قلبم لرزيد، چشمانم پر اشك شد مثل اينكه كوهها بر سرم ويران شدند اما به مادرم كه نگريستم عظمت تو را در چهره او ديدم. چنان صبوري كرد كه صبر از او بيتاب شد. پس از سه دهه زندگي با تو كه تو در سنگر جهاد و او در سنگر صبر ايستادگي كرديد تو به پايان ماموريتت رسيدي او همچنان برعهدش باقي است.
اين شبها هر وقت صداي در ميآيد هنوز بچهها فكر ميكنند تو هستي و خوشحال به سمت در ميروند تا شايد باز تن خسته و چهره خندانت را ببينند. هنوز صداي خندههاي بلندت هنگام بازي با زهرا و محمد طاها هنگامي كه بچهها روي دوشت سوار بودند در فضاي خانه طنين انداز است و ما را دلخوش ميكند.
تو رسالت سنگيني بر عهده ما گذاشتي تا تو را با زبان كودكي به زهراي شش ساله و محمد طاهاي دو ساله معرفي نماييم. رفتار و منشت را براي فاطمه كه نوجوانيش را بيتو طي ميكند نشان دهيم. در اين عصر جمعه دلتنگم. دلتنگ جمعههايي كه ما را جمع ميكردي و برايمان سمات ميخواندي. هنوز در گوشم شهادت گفتنهاي آل ياسينت ميپيچد.
اشهد ان النشر حق و البعث حق و الصراط حق.
عصر جمعه بيتو و بيسمات برايمان محال است، محال.
آن روز بعد از نماز جماعت ظهر و عصر كه خدا آمد صدايتان كرد چه حالي شديد؟
لابد گفته است: خريدني شدهاي حسن.
پرسيده اي: ميخريمان؟
او پرسيد: به بهشت قبول است؟
گفته اي: چرا كه نه.
و خدا گفت: تو كه در گمنامي زيستي را من به همه ميشناسانم. آن روز تهران لرزيد. تو و يارانت گفتهايد: «جانهاي ناقابلمان فروخته شد به شخص خدا به بهاي بهشت.» فرشتهها هم شاهد ايستادهاند و گروه همخواني راه انداختهاند و آوايشان همه جا پيچيده است كه: انالله اشتري من المومنين اموالهم و انفسهم بان لهم الجنه.
مراسم با شكوهي بوده بابا. حيف كه نشد بيايم و چون زينبِ حسين بر پيكر بيسرت بوسه بزنم و رو كنم بالا و بگويم«ربنا تقبل منا هذا القليل».
| < قبلی | بعدی > |
|---|






